|
نورا! شب چیست . وقت؟ ومن چه میدانم چیست وقت, شب چیست؟
هر لحظه تویی که میایی بالا در آتش دشت و پر میزنی ناگاه در پلک کودکان. که میروی دور, روی شانه های مسافران که نرم میایی با باد, می روی هر کجا در خاک و خیالِ آدمی.
پلک, خاک; و من چه میدانم چیست خاک, پلک کودکان چیست؟
خاکم کن پلک کودکانم کن!
* هیوا مسیح *
یک کتاب ... یک صحبت .. یک نظر .... و باز یک دلگرفتگی ....
نمیتونم افکارم رو جمع و جور کنم ...دیگه به درست یا غلط بودنشون هم نمیخوام فکر کنم . غلط بودنشون همه چی رو وارونه میکنه! .... من میام ته صف و همه کسایی که فکر میکردم پشتِ من هستن ... جلوم ! من ... ته صف ... با دستای خالی و یه دنیا سوال ! نمیدونم شاید از اولش هم همینجا بودم .... آره ... راست میگی ....اصلا من در حدی نیستم که بتونم در مورد جام تو صف نظر بدم .
باید جنبید ...! راستی ... خیلی ازت دلخورم ! |